شعر بصیرتی و مدح و شهادت مسلم بن عقیل علیهالسلام
دل شکـسته! به آهی شکـستهخاطر باش بیا و مستمع و روضهخوان و شاعر باش غریب، نامه فـرسـتاده باز سوی حـبیب بـیـا بـرای امــام زمــان مـظـاهـر بـاش تو مُسـلـمی، تو مسلـمان کـربـلا هـستی به هرچه غیر حسین آمدهست کافر باش زمـیـنـهسـاز قــیـام حـسـیـن مـسـلـم بـود زمـیـنـهسـاز قــیـام امــام حـاضـر بـاش ســلامِ تــشــنــۀ دارالامــاره را دیــدی؟ تو صبح باش، تو از روی بام زائر باش به رغـم اینکه صفـوف نـماز خالی ماند تو مُـسْلـمـانهتـرین شیـعـۀ معـاصر باش برای فـرصت لبیک، نی به نی سر شو برای یاری منصور عصر، ناصر باش نه آب خـسـتۀ مـرداب، رودِ جـاری شو به کوچِ از تن خود فکر کن، مهاجر باش |